تبلیغات
توت وحشی - راز ساعت 2 شب
 
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : mah die
نویسندگان
نظرسنجی
وبلاگم چطوره؟عیب ها و حسن هاشو لطفا بهم بگید







جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
توت وحشی
دل تنگمو با هیچ کسم میل سخن نیست کس در همه آفاق به دلتنگی من نیست




یه روز یکی بهم گفت هیچ  وقت بعد از ساعت 2 شی تصمیم نگیر و فقط بخواب
پرسیدم چرا؟
گفت به نظر من بعد از ساعت 2 یه هورمونی توی بدنت ترشح میشه که باعث میشه
یه تصمیمی بگیری یا یه کاری بکنی که هیچ وقت ساعت 7 صبح نمی کنی....
 بهت جیگر میده تا دیوونه بازی در بیاری...
کاری که میکنه اینه که بهت جرات اینو میده که به یه نفر بی چقدر دوسش داری یا چقدر دلت براش تنگ شده....
با خودم گفتم  پس من هرشب قبل از ساعت 2 میخوابم که هیچ وقت درگیر این هورمون نشم....
سالها از اون روز گذشت،ساعت 1:45 شب بود،توی تختم بودم و داشتم بهش فکر میکردم...
دیوونه وار عاشقش بودم و میدونستم که حسم متقابل نیست...
برای بقای دوستیم 1 سال این رازو پیش خودم نگه داشتم...
همین طور که داشتم فکر میکردم  و آهنگ گوش میدادم دیدم ساعت شده 2:15شب...
داشتم فکر میکردم که چجوری 30 دقیقه این قدر سریع گذشت که یهو بهم تکست داد...
گوشیمو برداشتم  دیدم میگه که "حالم خوب نیست"...
گفتم چرا؟چی شده؟
گفت دلم شکسته و شروع کرد به تعریف کردن که چجوری یه پسرو دوست داشته و چجوری
اون پسره دلشو شکسته.
همون بود که حس کردم اون هورمون تو بدنم جاری شده چیزایی نوشتم که الان نگاه میکنم،باورم نمیشه اینارو من نوشتم...
نوشتم که چقدر دوسش دارم و تو جوابم گفت"خودت میدونی که من عاشق یه نفردیگم"...
یاد اون بنده خدا افتادم که گفت بعد ساعت 2 هیچ تصمیمی نگیر...
گریه کردم...
براش نوشتم ببخشید خیلی وقت بود توی دلم بود بالاخره یه روز باید میفهمیدی...
ازش خواهش کردم دوستیشو ازم نگیره
هیچی نگف یه هفته گذشت و هردوتامون جوری رفتار کردیم که انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده....
ولی بعد یه هفته
کم کم احساس کردم که دیگه کمتر باهام صحبت میکنه ...
یه هفته ی دیگه م گذشت ...
دیگه حتی سلامم نمیکرد....
فقظ یه نگاه می کرد بهم و منم توی چشماش غرق میشدم...
هر از گاهی هم بهش نگاه میکردم ، همین طور که میخندید بهم نگاه میکرد...
الان به جایی رسیده  که حتی جواب تکست هم نمیده...
از یه طرف خیلی ناراحت بودم که از دستش دادم از یه طرف خیلی خوشحال بودم که بالاخره حرف دلمو زدم
یه چیزی هم یاد گرفتم...
بعد از 2 شب هورمونی توی بدنت ترشح نمیشه بلکه قلبت شروع  میکنه به صحبت کردن....
از اون موقع هروقت بخوام تصمیمی رو از ته قلبم بگیرم ساعت 2 شب این کارو میکنم  
روز به معین آنتارکتیکا،هشتادو نه درجه ی جنوبی




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 21 اسفند 1394 :: نویسنده : mah die
نظرات ()
یکشنبه 26 شهریور 1396 10:04 ب.ظ
I visited several blogs however the audio quality for
audio songs current at this site is really fabulous.
دوشنبه 30 مرداد 1396 01:50 ب.ظ
I constantly spent my half an hour to read this blog's posts every day along
with a mug of coffee.
دوشنبه 16 مرداد 1396 03:56 ب.ظ
Howdy! I could have sworn I've been to this website
before but after browsing through some of the post I realized
it's new to me. Anyhow, I'm definitely happy I found it and I'll be bookmarking and checking back often!
جمعه 25 فروردین 1396 01:46 ب.ظ
My spouse and I stumbled over here different web page and thought I should check things out.
I like what I see so i am just following you.

Look forward to going over your web page for a second time.
جمعه 11 فروردین 1396 10:12 ق.ظ
Spot on with this write-up, I actually believe this amazing site needs far more attention. I'll probably be returning to see more, thanks for the advice!
دوشنبه 24 اسفند 1394 04:56 ب.ظ
جالب بود.شاید تو اون زمان چون ادم تنهاس همچین حسی داره
mah dieمن که اون موقع اعصاب ندارم تازه چرتوپرتم تحویل طرف میدم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر